یکشنبه 8 آذر1388
اسماعيل زمان (1)
_هموني که چند سال پيش من و مامانمو تو بيابونِ بي آب و علف ول کردي و رفتي. نمي خوام ببينمت.
پ.ن: مرادم از اين دو پست نشان دادن ادب و معرفت حضرت اسماعيله که مي تونه براي جوون هاي امروزي درس خوبي باشه. براي اسماعيل هاي اين زمان.
شنبه 7 آذر1388
اسماعيلِ زمان (2)
_بي خيال بابا! احتمالا به خاطر دو تيکه پيتزاي اضافه اي بوده که ديشب بيش تر از هميشه خوردي.
سه شنبه 3 آذر1388
سخاوت
عجله دارم. الان است که مهمان ها برسند. از پيچ کوچه مي پيچم. دست پسرک را مي کشم. خودش را به سختي به قدم هاي من مي رساند. ولي ساکت است. يادم مي افتد که براي مهمان دوغي نوشابه اي نداريم. سريع برمي گردم. پسرک هم پشت سرم با کمي تاخير مي پيچد. سوپري سر کوچه در شيشه اي اش را بسته ولي کرکره اش بالاست. اين جور وقتها رفته پايين از انبار چيزي بياورد. صبر نمي کنم. دست پسرک را مي کشم به سمت سوپري چند قدم پايين تر. کمي گرانتر مي دهد و جنسش هميشه جور نيست. ولي خب يک نوشابه که اين حرفها را ندارد. وارد مي شوم و سريع سلامي تحويلش مي دهم. شروع مي کند به صحبت که کم پيداييد و سر صحبت را با پسرک باز مي کند و من تا از يخچالِ کشويي اش يک شيشه دوغِ خانواده بردارم، کلي با او دوست مي شود. بر که مي گردم سريع پول را روي پيشخوان مي گذارم و او هم از آن پشت دراز مي شود و شکلات کاکائويي خوشمزه اي را که پسرک خيلي دوست دارد به طرفش دراز مي کند. از سخاوتش تعجب مي کنم و باقي پول را از دستش مي گيرم و در جيبم فرو مي کنم. دوغ را دستم جا به جا مي کنم و با عجله دست پسرک را مي کشم و از مغازه بيرون مي آيم. حواسش شش دانگ پيش شکلات است و آرام تر از قبل مي آيد. دستم را در جيبم مي کنم و باقي پول را در مي آورم. حدسم درست بود. پولِ شکلات را هم حساب کرده!!
یکشنبه 1 آذر1388
نگهداري بادکنک در منزل!
تا حالا بادکنک ديده ايد؟! يا بهتر بگويم بادکنک در منزل نگهداري کرده ايد؟ (البته نگهداري بادکنک در منزل با نگهداري گربه و طوطي و ... فرق مي کند!) اگر پاسخ تان مثبت است که مي دانيد روز اولي که بادش مي کنيد بزرگ است و پرباد و براق. بعد به تدريج چند روزي که گوشه اي مي ماند و يا از سقفي آويزان مي شود، بادش کم مي شود و کدر مي شود و کوچک. تا اينکه در آخرشيئ چروکيده اي مي شود و به درد بازي نمي خورد. اين کم باد شدن هم به دليل منافذ ريزي است که شما آنها را نمي بينيد ولي باعث مي شود که هوا به تدريج از آنها خارج شود. اگر خواسته باشيد از بادکنک به خوبي نگهداري کنيد بايستي هر از چند گاه دوباره از دم مسيحايي خود در آن بدميد تا مثل روز اولش شود و شايد گاهي هم بزرگتر از اولش. مخزن نگهداري دين در وجود ما از اين جهت شبيه بادکنک است. اگر گوشه اي رهايش کنيم به دليل منافذ ريزي که شيطان در ان ايجاد کرده و ما نمي بينيمشان، کوچک مي شود. نشت مي کند و گاهي که زياد غفلت کنيم تمام مي شود. براي همين بايد هر از گاهي در مخزن را باز کنيم و کمي از دم مسيحايي تذکر هاي ديني1 در آن بدميم. چند نفر از ما ايراني هاي مسلمان شيعه، وقتي را در روز نه، در هفته نه، بگويم در ماه براي تجديد قواي مخزن ديني وجودمان کنار گذاشته ايم؟
1. اَحيِ القلوب بالمو عظه
پنجشنبه 28 آبان1388
دیالوگ فردای عروسی
فردای عروسی پدر خانمش را دید. احساس کرد سوالی دارد. گفتنی ها را که دیروز گفته بود و سفارش ها را هم که کرده بود. پس چه سوالی بود؟ جلوتر رفت. پدر خانمش لبخندی زد و به قول عامیانه ما پرسید؟ از خانمت راضی هستی؟ موند که چه جوری همه چیزو تو یه جمله بگه. خلاصه اش کرد: نعم العون علی طاعه الله!

پ. ن: سالروز ازدواج هم کفوترین زوج دنیا مبارک!
سه شنبه 26 آبان1388
مادر بودن
اون قدر دلش خواست که تب بشه، آخرشم تب شد. پریشب تا صبح. حالشم خیلی بد بود. تا ظهر براش حرف زدم و قصه گفتم تا بلکه راضی بشه با زبون خوش بیاد دکتر. نشد. مجبور شدم به اجبار ببرمش. در حالی که داشت نق می زد و گریه می کرد برا نیامدن. دو تا آمپول هم افاقه نکرد. هنوز حالش بد بود. باید هر طور بود دارو می خورد. ولی مشکل اساسی دارد با دارو. گریه می کند و با لحن سوزناکی می گوید: می خوام مریض بومونم. در اینجاست که مادر می شه دلسنگ ترین موجود عالم. جایی که مامان بزرگ و بابابزرگ هم کم می آورند. مجبور می شم دست و پاشو بگیرم. دهنشو به زور باز کنم. دندوناشو قفل می کنه شربتو نخوره. به زور دندوناشو باز می کنم. شربتو می ریزم تو دهنش. قورتش نمی ده. بینی شو می گیرم. دارو مجبوری می ره تو حلقش. چاره ای ندارم. می خوام خوب بشه. بعدش راحت می تونم اشکامو پاک کنم.
حالِ ما هم وقتی به میلِ خودمون گناه می کنیم و خدا به زور با مشکلات و مصیبت می خواد خوبمون کنه، همین طوریه.
سه شنبه 26 آبان1388
چند تا کارشناس فکراشونو روهم گذاشتن شده این؟
n شبه مردمو علاف کرده با خواستگارهاش وبعدِ کلی پس و پیش کردنِ خصوصیات بد و خوب، به این نتیجه رسیده که باید عاشق بشه و بعد ازدواج کنه! شمس العماره رو می گم. به نظرتون راهی درست تر از این می شد برا جوون های امروزی نشون داد؟ فکر نکم!!!!!!!!!!! ![]()
![]()
دوشنبه 25 آبان1388
لقمه حرام
صدای داد و فریادش تا بیرون از اتاقش هم می اومد. مردد شدم که در بزنم. پایان نامه ی توی دستم رو برای چندمین بار نگاه کردم. "بررسی روشهای تدریس در مدارس ابتدایی شهرستان کردکوی". کردکوی در استان گلستان بود یا مازندران؟ یادم نمی اومد. پایان نامه را چپوندم توی کیف و دستامو که هنوز می لرزیدند چند بار به هم مالیدم و بعد در زدم. منتظر جواب نشدم و درو باز کردم.
-به من چه که نمره کم آوردی؟
خودم را رساندم کنار میزش. با دست اشاره کرد که بشینم. ولی کنار پنجره وایستادم. رگ های گردنش بیرون زده بود و قطره های درشت عرق روی پیشانی اش معلوم بود.
-گوش کن پسره ی پررو. من تا حالا لقمه حروم سر سفره خونوادم نذاشتم. بیش تر از این مزاحمم نشو.
گوشی رو که کوبید تو سر تلفن، اضطرابم بیش تر شد. با دستمالی که دستش بود، عرق پیشانی اش را گرفت و رو به من گفت: چی شد؟ ازش مقاله دراومد؟ با دستهام که هنوز می لرزید پایان نامه رو از کیف درآوردم و گذاشتم رو میز و همونطور که داشتم عقب عقب می رفتم گفتم:
ببخشید استاد! این مقاله برای روحِ من از اون لقمه برای خانواده شما حروم تره.
بعد با دستهایی که دیگه نمی لرزیدند در رو باز کردم و بدون اینکه به قیافه اش نگاه کنم، آروم درو پشتِ سرم بستم.
شنبه 23 آبان1388
استراتژی حل مساله
عجله داشتیم. صدای اذان بلند بود و ما درست جلوی مسجدی بودیم. با مامان توافق کردیم که سریع وارد شویم و تا مقدمات نماز جماعت آماده شود، مغرب را بخوانیم و عشایمان را هم با مغرب آنها جماعتش کنیم! و ثوابی به رگ بزنیم. (البته تُف به ریا!)
ورودیِ زنانه مثل خیلی از مسجد ها راه پله باریک و بلندی بود که با دری محکم و آهنی از درب اصلی مسجد جدا شده بود. وارد ایوان مسجد شدیم و آن گونه که قرارمان بود، نماز خواندیم. بین دو نمازشان بود که ما با عجله پله های مسجد را دوتا یکی پایین آمدیم تا برویم به عجله مان برسیم. ولی در نهایت تعجب مشاهده کردیم که در ورودی بسته و از بیرون قفل شده است!! هاج و واج کمی همدیگر را نگاه کردیم و کمی تقلای بی خودی کرده و در زدیم! ولی بی فایده بود. ناچار دوباره پله ها را بالا رفتیم و به آن چند نفری که آنجا بودند با کلی مقدمات گفتیم که در قفل شده و اینها! آنها هم خیلی عادی، از همان بالا بدون اینکه حتی از جایشان هم تکان بخورند، سرایدار مسجد را با نام صدا زدند و دستور فرمودند که در را باز کند! ما که عجله و اینا فراموشمان شده بود سلانه سلانه دوباره پله ها را پایین رفتیم و بعد از چند دقیقه قفلِ در چند بار چرخید و پیرمردی گوشه ی در را بااحتیاط باز کرد و درست مثل کسانی که افرادی ناآشنا بی موقع درِ خانه شان را زده باشند، در حالیکه فقط سرش از پشتِ در معلوم بود، گفت: "کاری داشتین؟"!! فکر کنم منتظر ِ شنیدنِ رمزِ شبی چیزی بود. قیافه ما احتمالا دیدنی بود. حیف که آینه در دسترس نبود. گفتیم "بی زحمت می خواستیم برویم به کار و زندگی مان برسیم! البته اگر اجازه بفرمایید!!" من و منی کرد و در را باز کرد. اعتراضی کردیم که درِ مسجدِ خدا وقتِ نماز چرا باید به روی خلق الله بسته باشد، گفت که برای اینکه دزد نیاید و کفش خانم ها را نبرد!
چه بگویم از فلسفه مسجد در اسلام و دزد ها و مسجد ها و کشف جاکفشی های قفل دار و سرایدارهای وظیفه شناس و استراتژیِ حل مسئله و اینها.
پنجشنبه 21 آبان1388
همه دنیای ما
چند سالی مشغولیم به بازی. گرگم به هوا نشد، قایم باشک. اگر صدایش مزاحم بزرگترها شد گل یا پوچ. بازی کامپیوتری نشد، پلی استیشن. آن هم نشد غمی نیست، توپ را که ازمان نگرفته اند.
چند سالی مشغولیم به هیچ و پوچ. اوقات فراغتمان را یا خوابیم. یا اینکه جلوی تلوزیون پلاسیم. مدرسه را که به امید مسخره بازی با بچه ها و خنده های بی موردش می رویم. از هیچ جشن تولد و مهمانی و شهر بازی و خیابان گردی پیشنهادی خانواده و رفقا جا نمی مانیم. کلا خوشیم.
چند سالی مشغولیم به خودآرایی! رنگ راه راه های پلیورم را با شلوارم سِت کنم. نشد سرآستین هایش باشد حداقل. شکل دماغم از بچگی روی صورتم لق می زد. عمل می کردم کلا جور دیگری می شدم. موهایم را وقتی یک وری شانه کنم صورتم کج و معوج نشان می دهد گویا. اسم ادکلن دوستم را نوشته ام. خرید را کی بروم مناسب است؟
چند سالی مشغولیم به پُز دادن! پُز مدرک نشد، دستپخت و دست فرمان. موقعیت کاریمان را در چشم طرف فرو کنیم و محله بالا شهری مان را در بوق و کرنا کنیم. قیمت گزاف لباس عروس و آرایشگاه و تالار عروسی را قاب کنیم بزنیم به دیوار تا همه مهمانها بدانند ما چقدر برای همسرمان ارزش مادی قائلیم. از کمالات همسرمان برای دوستمان که طلاق گرفته تعریف کنیم و خدا را آخرش شکر کنیم.
و باقی عمر مشغولیم به حِرص! بچه که نباید پسر باشه! یکی اش هم لطفی نداره! این خونه دیگه کفاف 4 نفرو نمی ده. باید یه دوبلکسشو بخریم. ماشین هم باید جادار و برو باشه. اون زمینارو هم می خرم برا آینده بچه ها.
چه خوب همه دنیای مارا در نیم خط تعریف کرده:
انما الحیوة الدنیا لَعِب و لهو و زینة و تفاخر و تکاثر فی الاموال و الاولاد
شاید برای اینکه راه بهانه بر ما بسته باشد که خدا تو که نمی دانی دنیا چه جای عجیبی است!
صد هزاران دام و دانه است ای خدا / ما چو مرغان حریص بینوا
میرهانی هر دمی ما را و باز / سوی دامی میرویم ای بینیاز
چهارشنبه 20 آبان1388
تونل رسالت
دنیا برای من وقتی تمام شد یا نه بهتر بگویم من برای دنیا وقتی تمام شدم که برای آخرین بار آن چسبِ چرکمرده باکلاس را که انگار تمامِ دود و دمِ بزرگراه رسالت از همان تقاطعِ یادگار امام که اسمش حکیم است و هنوز رسالت نشده است تا کمی بعد از تونل رسالت، درست پیش ایستگاه متروی مصلی به خوردش رفته بود را با وسواس میلی متری همیشگی از روی دماغم کندم. انگار که خمیرِ بازی باشد، چند بار با دو انگشت دماغم را فرم دادم و بالا و پایین کردم و توی آینه برای بیست و پنجمین بار در طول امروز رخ و نیمرخم را کنترل کردم. با اینکه بیماری ام دوره حادش را گذرانده ولی این مرحله مزمن فکر کنم تا آخر عمر با من باشد. بیماریِ وحشتناکی است که خیلی از دوستهای همکلاسی ام هم آن موقع ها که تازه دماغشان را عمل شده بود، گرفتارش بودند. برای همین می گویم که تا آخر عمر با من است. خوب آنها را دیده ام. هنوز که هنوز است خوب نشده اند. اسمش را گذاشته ام: "بیماری فوق حاد توهم تورم بینی"! لابد اگه من هم مثل دختر خاله ام خارج بودم و مردم قدر استعدادهای من را می دانستند الان اسم بیماری ام را گذاشته بودم "Acute Nose Swelling Imagination" و حالا در سراسر دنیا دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی مشغول پیدا کردن درمان مناسب برای بیماری "ANSI" بودند. خارج که نمی توانم بروم. اینجا هم کسی قدر من را نمی داند. نه آن بچه ها که مدام توی کلاس دماغِ تونل رسالتیِ مرا موضوعِ نقاشی ها و نقل صحبت هایشان می کردند و نه مامان و بابا که موافقِ عمل نبودند و عقیده داشتند من زیباترین دختر دنیا هستم. یادم باشد برای این بیماری مامان و بابا هم یک اسم باکلاس پیدا کنم. یه چیزی مثل " توهم زیبایی مفرط فرزندان". البته الان مثل قاتل ها و جانی ها که پیش کشیک ها اعتراف می کنند، باید اعتراف کنم که این تونل رسالت را خودم توی دهان بچه ها انداختم. البته اولین بار دختر خاله ام بود که به من گوشزد کرد که بینی ام شبیه تونل است. در همان سفرِ شمالی که آخرین بار قبل از دعوای خاله با بابا ده سال پیش با هم رفتیم. تونل توی جاده را نشانم داد و گفت: ببین نگار، درست مثل دماغِ توست. یک نیم دایره بزرگ توی یک زمین صاف. البته تا قبل از آن آخرین نظریه درباره دماغ ِ من مربوط به پسر خاله ام بود که عقیده داشت دماغ من مثل یک توپ فوتبال است که از وسط با چاقو نصفش کرده باشی و چسبانده باشی وسط صورت گرد و پهنِ من. البته این تعاریف توانسته بود تا حدودی دیدِ مرا نسبت به دماغم ارتقا دهد ولی شناخت کامل و حقیقی من از زمانی شروع شد که تونل رسالت افتتاح شد. اصولا برای آنها که تا حالا از این تونل رد نشده اند می گویم که فرقِ تونل رسالت با تونل های جاده شمال این است که دو دهانه دارد. درست شبیه دهانه های بینی من. فقط یه خرده بزرگ تر. وقتی هر روز صبح سوار اتوبوس مدرسه وارد دهانه رفتِ تونل رسالت می شدیم، فکر می کردم که سوار اتوبوس جادویی کارتون "سفرهای علمی" هستم و با کمی تغییر اندازه دارم وارد یکی از سوراخ های بینی ام می شوم! در هر صورت سرگرمی خوبی بود تا این مسیر طولانی بزرگراه رسالت، تقاطعِ یادگار امام که اسمش حکیم است و هنوز رسالت نشده است تا کمی بعد از تونل رسالت، درست پیش ایستگاه متروی مصلی را یک جوری بگذرانم. البته این فقط سرگرمی من نبود. اکثر بچه های اتوبوس هم اگر امتحانی نداشتند و کتابهایشان مثل بچه ادم توی کیفشان بود، از روی بزرگراه چمران که می گذشتیم، عین دستگاه های مین یاب، سنسورهایشان به کار می افتاد و شروع می کردند به صحبت درباره دماغ و بحث را می کشاندند به انواع دماغ های مختلف، چه از آن نوعِ قلمی ها که عینهو لوله این هودهای جدید آشپزخانه باریک می آمدند پاییین و یکهو پهن می شدند و چه از آن بینی های سرعت گیر دار که شبیه سرسره آبشارِ شهربازی ها بودند و چه از آن مدل که شبیه تونل رسالت بودند. به این جا که می رسیدند همه زیر چشمی من را نگاه می کردند که سرم را به شیشه تکیه داده ام و عجیب ژستِ بچه های سفرهای علمی را گرفته ام. و بعد همگی پقّی می زدیم زیر خنده. راستش حالا که فکر می کنم زیاد هم بدم نمی آمد. بالاخره یکی باید سوژه خنده جمع باشد دیگر. کی از من بهتر! از وقتی به مشورت و راهنمایی دلسوزانه جمعی از اهالیِ کلاسمان که دماغشان را عمل کرده بودند، به صرافتِ این کار افتادم، جر و بحث های توی خانه از فرم ماهانه به فرم روزانه درآمد. مامان برخلاف بابا که بیش تر به خاطر هزینه عمل و دردسرهای بیمارستان و مرخصی خودش و این چیزها مخالف بود، عقیده داشت که دماغ من هیچ عیبی ندارد و به عکس مناسب صورت گرد و خوشگلِ من است. خلاصه صبح ها موضوع صبحانه مباحثه ای ما به جای بحث مفصل و سابقه دار رنگ چای شیرین که همواره در خانواده ما ریشه داشته است، شده بود تونل یک دهنه و دو دهنه و بابا عقیده داشت که اتفاقا تونل دو دهنه خیلی هم مد است و همین تونل توحید هم که قرار است تا عید غدیر افتتاح شود، دو دهنه است. مامان هم به بابا چشم غره ای می رفت و دوباره مباحث قربان صدقه و عوارض آن بیماری " توهم زیبایی مفرط فرزندان" شروع می شد. موضوع شام هم شده بود نصیحت های پدرانه و مادرانه و آوردن هزار الگوی ناموفق عمل بینی از داییِ زن عموی کدام همسایه و صفحه حوادث کدام روزنامه و غیره. ولی حالا که دماغم را عمل کرده ام و سرِ شام درباره لزوم شاگرد اول شدن و خوب درس خواندن صحبت می کنیم و سر صبحانه درباره رنگ چای شیرین، می فهمم که چه دوران شیرین و نابی را از دست داده ام. بالاخره یکی باید قربان صدقه آدم برود دیگر. چه کسی بهتر از پدر و مادر. ولی اوج فضاحت ماجرا از روزی شروع شد که یکی از بچه های اتوبوس مدرسه، نمی دانم کدامشان البته، راپورت دماغم را به یکی از پسرهای علاف جلوی متروی مصلی –که آن را هم نمی شناسم- داده بود. از همان روز بود که وقتی سر مترو از اتوبوس پیاده می شدیم و مجبور بودیم سرازیری خیابان قنبر زاده را تا مدرسه پیاده برویم، پچ پچ و خنده پسرها و متلک های بامزه و بی مزه آن ها را می شنیدم که به گمانم دچار بیماری "کمبود متلکِ خون" یا همان "Hypo Matalika Anemia" بودند. و انگار که پسرها از این سیستم پخش ماشین به خودشان وصل کرده باشند، دو کلمه دماغ و تونل رسالتشان به وضوح در تمام فضا می پیچید. برای آنها بهانه و سوژه خوبی بود که پشت سر ما بیایند و خنده بچه ها و قیافه عبوس و اخموی من لابد کلی برایشان سرگرمی سالم بود و کمی از وقت علافی شان را پر می کرد. حالا که من هم به جمع آن بچه های با قیافه استاندارد پیوسته ام حتی یک بار هم پسرهای علاف سر مترو به من نخندیده اند و مجبوریم سرازیری خیابان قنبرزاده را در سکوت کسالت بار و یکنواخت هر روزی طی کنیم. حالا که فکر می کنم، بالاخره یکی باید بچه ها را با روی خوش و خندان راهی محیط مدرسه می کرد و برای جوان های علاف سر مترو باعث ایجاد تفریح و سرگرمی می شد. چه کسی بهتر از من. اینجا هیچ کس قدر مرا نمی داند. همان طور که من قدر دماغ تونل رسالتی ام را ندانستم. فکر کنم دنیا برای من وقتی تمام شد یا نه بهتر بگویم من برای دنیا وقتی تمام شدم که برای آخرین بار آن چسبِ چرکمرده باکلاس را که انگار تمامِ دود و دمِ بزرگراه رسالت از همان تقاطعِ یادگار امام که اسمش حکیم است و هنوز رسالت نشده است تا کمی بعد از تونل رسالت، درست پیش ایستگاه متروی مصلی به خوردش رفته بود را با وسواس میلی متری همیشگی از روی دماغم کندم.
پ.ن: این داستان را چند ماه پیش برای کلاس داستانم نوشته بودم. الان در این قحطی وقت در سفر غنیمتی است!!!
یکشنبه 17 آبان1388
و باز هم سفر!
سر مي زنم اينجا. هر چند نامنظم.
شنبه 16 آبان1388
ما بزرگترها
مي خواهم از صندلي بالا بروم تا دستم به بالاي کابينت برسد، او هم مي خواهد بيايد. عمو را که عينک زده مي بيند و مي خواهد تا آخر شب عينک آفتابي اش را روي چشمانش نگه دارد. پدرش از راه مي رسد و جورابهايش را مي شورد. او هم هر وقت از راه مي رسد بايد جورابها را بشورد حتي اگر همين الان خريده باشيمشان. پسر همسايه تب کرده و در خانه است. گريه مي کند که من هم مي خواهم تب بشوم! گريه مي کنم. از اينکه بعضي وقتها چشم و هم چشمي هاي ما هم همين قدر بچه گانه است.
جمعه 15 آبان1388
حضرت حجت الاسلام عليرضا روحاني!

چهارشنبه 13 آبان1388
جمعيت ايثار و مهرباني
مامانش از تو شيشه اتوبوس که گرگ و ميش دلگيرِ شهر آينه اي اش
کرده بود، اشاره کرد که روسري شو جلوتر بکشد. بدون اينکه به او که وسط جمعيت ايستاده
بود و تو هر ايستگاه با ترمزهاي راننده اين ور و اون ور مي شد، نگاه کند، الکي
دستي به روسري اش کشيد و رو صندلي جا به جا شد. زورش مي آمد. توي گرما و سرما
مجبور بود هفت لا خودش رو بپوشاند. بر خلاف نظر مامانش، هم حجاب رو محدوديت مي دانست
و هم خودش رو زرنگ تر و باجربزه تر از آنکه حجاب بخواهد حفظش کند يا نکند. چشمش افتاد به نوشته تبليغاتي رو گوشه کلاسورِ بغل دستيش که
از زير چادرش پيدا بود. با خطي خوش و زرکوب نوشته شده بود: اهدايي جمعيتِ ايثار و
مهرباني. کنجکاو شد. چون به قول دوستاش هميشه سرش درد مي کرد برا اين جور کاراي
دلي. عضو چندتا NGO
يا به قول فرهنگستان "سمن" هم بود. از محک گرفته تا کوچه گردان عاشق و مدافع
حقوق بشر و اينها. چند ايستگاه طول کشيد تا خودشرو متقاعد کند و بتواند از او که
دختري هم سن و سال خودش بود در مورد نوشته سوال کند. چند ايستگاه بعدتر که مادرش به
زور متوجه اش کرد تا پياده شوند، برگشت تا از او تلفني،آدرسي، چيزي از جمعيت ايثار
و مهرباني بگيرد، ولي يه پيرزن جاش نشسته بود. به اکراه پياده شد. هنوز قيافه
دلنشين و صداي مهربون دختر توي ذهنش بود. گوشه لُپش از لبخندش چال افتاده بود وقتي
که داشت مي گفت: ما يه تشکل خودجوشيم که ايثارگرانه و داوطلبانه حجاب کاملو انتخاب
مي کنيم تا در حق بقيه مردم جامعه مهربوني کرده باشيم .

